لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد
( طالب آملی)
کوچ بنفشه ها
در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه هاي مهاجر
زيباست
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من
ميجوشد
اي کاش
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشناي باران
در آفتاب پاک.
از کتاب از زبان برگ. محمدرضا شفیعی کدکنی
هر که ما را یاد کرد....ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد ...از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
گاهي به نگاهتان نگاهي بيندازيد
چقدر خوبه كه هر از گاهي باورهايمان را يه مروري كنيم. بد نيست ادم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكاني كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!
انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند.
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟
اگر واقعا بدون تعصب تك تك اعمال و افكارمون رو مرور كنيم به خوبي ميتونيم خوب و بدهاش رو از هم تفكيك كنيم.
وجدان عزیز
هر چند ادبیاتی که به کار بردی نه در خور من بود و نه در خور شمایی که در عرصه فرهنگ تنفس می کنید
اما ممنونم که به من این آگاهی رو دادی که مهرورزی دوستان بیشمارم را در چنین فضایی چگونه باید پاسخگو باشم
این دلیل بر قبول نظرات شما نیست ، علاج قبل از وقوع است به لطف درشت گوئیتان...
در پایان منصفانه قضاوت کنیم آیا به وضایف خود درست عمل کردیم. آیا جایی
کوتاهی و کم لطفی از طرف ما نبوده که اکنون ایچنین در مسند قضاوت دیگران را مقصر بدانیم؟
قبول کن جور دیگر باید دید...سپاس گذار دوستی دشمن گونه تان
شعر زیر تقدیم تو دوست ناشناس،
امید که آرامش و خوشبختی تا ابد سایه گستر زندگیت باشد
التماس دعا
اينکه دلتنگ توام اقرار ميخواهد مگر؟
اينکه از من دلخوري انکار ميخواهدمگر؟
وقت دل کندن به فکر بازپيوستن مباش
دل بريدن وعده ديدار ميخواهد مگر؟
عقل اگر غيرت کند يک بار عاشق ميشويم
اشتباه ناگهان تکرار ميخواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم يک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچمدار مي خواهد مگر؟
با زبان بيزباني بارها گفتي:"برو"!
من که دارم ميروم! اصرار ميخواهدمگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد ميرود
خانه ديوانگان ديوار ميخواهد مگر؟
چشم که باز می کنم
آفتاب بر لب پنجره ایستاده است
صدای محیط با هیا هوی درونم می آمیزد
خنکای نسیم
صدای اوج کلاغان
و بوسه برگ های زرد بر آب حوض
حکایت پائیز است و مهر
یقه کتم را بالا می دهم
و می گذرم
من عابر تنهایی خویشم
پیش از آنی که با خبر شوم
زندگی از جای دیگری آغاز شده است
ناگزیر می روم
می پویم
می بالم
می گذرم زندگی را
ایستگاه به ایستگاه
نیمکت به نیمکت
منظره به منظرهمی نگرم و می گذرم
تا روز مرگ
تا میلادی دو باره
آنچنان که امروز روز میلادم بود
من زنده ام چه ناگزیر و
به مرگ فکر میکنم
.........................
"من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم" (محمد علی بهمنی)
شب مهتابی و چشمان نیلوفر که در خواب
و پیچکهای وحشی هر طرف در تاب
و اوج آسمان بی تاب
صدای پیچش زلف نسیم و باد در هر شاخ جنگل -این گوزن پیر-
کم کم میکند افغان
و طوفان در تکاپو تا کند عصیان
...
شب مهتابی و چشمان خواب آلود جنگل منتظر گوئی
ورای این سکوت و این نسیم و این ندانم هرچه جز آرامش و رامش
تنفسهای ابلیسی نشسته در درون چادر تاریک این شب
به خشم آغشته و صد حیله و افسون ،
چه خواهد کرد این مجنون؟
سراپا نفرت و زشتی
پلشتی در رگش جاری
کسی آیا نخواهد کرد یاری ، خلوت شبهای جنگل را؟
...
به سحر آغشته گویا نطفه ای در راه
و نحسی سخت می بارد
به ناگه رعد می غرد به اوج آسمان ها
می رباید خواب از چشمان هر خفته
و ترسی در تب جنگل
فرو می افتد از رگبار نفرت بار طوفان ها
و مهتابی به اوج آسمانها نیست
هزاران زاغ وحشی
ابر تاریکی کشد بر روشنان رامش و سازش
و نه صلحی به کار اندر
نه آرامش
.....
وطن، میهن
الا ای جنگل آرام و زیبا
ای سراسر پویش و رویش
چه کابوسیست در این شام
که مرغان خوش آوازت گرفتار تگرگ و باد
الا شیران
دلیرانی که روزی شیرمیدان نبرد و خصم و کین بودید
کجائید آی....
دمیده لاله از خون شما بر خاک ، شاعر گفت
بیا در این شب ظلمانی بیداد شاهد باش
که سرو پاک آزادی در این جنگل
به دست نازک نیلوفران کوچک و نو پا
همیشه تا ابد سر سبز خواهد ماند
....
شبی تاریک و بی مهتاب
و چشم ناز نیلوفر که بیدار است
و مرغان سحر بیخواب
سرودی میکنند آغاز
"که میهن باد جاویدان"


